تبليغاتX
کتیبه
کتیبه

آنقدر باورت دارم ،‌که وقتي مي گويي باران ....... خيس مي شوم












برگرد

.

.

.

این پیاده رو بوی مرگ گرفته است ...



اگه خدا بخواد می خوایم دوباره یه سر و سامونی به این وبلاگ بدیم ،

اگه این امتحانا بالاخره تموم بشن !!


منتظر باشین ... کامینگ سون !!!



آزادی شهر از حصارش پیداست

از کینه ی چوبه های دارش پیداست

فردای من و تو باز هم تاریک است

سالی که نکوست از بهارش پیداست 
س.م.موسوی

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 22:11 توسط امیرحسین ب| |

خدا حافظ پرنده ی کوچک تنهایی من !


تو را به دست قفس و آینه و دانه می سپارم ،


تو را به دست تک تک شبهای پرستاره ی تنگ میله ،

به جاده می سپارم ...


و طرحی از پروازت را به روی آسمان چشمان رهگذران

ناآشنا در گذرگاههای شب این شهر می کشم


و یادم خواهد ماند


که چه صبحهای بی ادعایی را باهم ، تا لحظه ی خورشید

بیست و چهارمین آسمان از ماه دوم پرواز کردیم ...


و یک بار ، برای آخرین بار ، فریاد خواهم زد :



خداحافظ پرنده ی کوچک تنهای من ... متین

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 0:0 توسط متین| |

و من
که طاق باز دراز کشیده ام
نه برف
نه باران
از آسمان خاک می بارد
می بارد
می بارد ...
من تنها می شوم
تو تنها ...
نه !
این فعل حذف به قرینه ی معنا نمی شود
می دانم نمی شوی ...

( گروس عبدالمالکیان )

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط امیرحسین ب| |

می خندی برایش

برایم اخمهایت چه شیرین بود

شیرین شدی برایش

تلخی رفتنت آنچنان بر دهانم مانده

که باز ...


چشمهایم خشک

به راهی که با او رفتی

پاهایم

رمق ندارد

برای آمدنت

چشمهایم خشک


خشک


گلویی که از سیگار

سوخت

دلم برای خودم

و تو

که بی اعتنایی به پشت سرت


پشت سرم

کوله باری از خاطره ها

جاده را علامت می گذارند

برای برگشتنت

که شاید گم شده ای

و این

باز امیدم می دهد

که آرزو کنم

شاید یادت بیاید

من را


که یادم نمی آید

چند سال است

چشمانم

آیینه ی رد پای محو توست ...ا.ح.ب

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 0:0 توسط امیرحسین ب| |

ـ آقا تو رو خدا بخر ...

 

شيشه ها بالا

به قولش :

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

 

دخترک خوب مي داند   ناجوانمردانه   چيست

مادرش جان در   جواني   داده بود     

پدرش   نامرد   بود ...  

  

ـ آقا تو رو خدا ...

 

آقا اما انگار

اصلا نمي دانست   سرد   چيست ...ا.ح.ب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 0:0 توسط امیرحسین ب| |

شبای بی قراری ، شب چشم انتظاری

شب صدای سکوت ، شب دستای خالی


شبای اشک و حسرت ، شبای بی مروت

شبای خنجر به دست ، شبای بی محبت


شبی که چشمای من ، بازم می خواد بباره
ابر دل شکسته ام ، مثل ابر بهاره

شبی که خیلی وقته ، رو سر شهر نشسته
شبی که انگار همه ، درای شهرو بسته

شهری که خیلی وقته ، رنگ صبحو ندیده
شهری که چشم به راهه ، تا بزنه سپیده

یه روز یکی توی شهر ، چراغ آورد با خودش
مردم شبزده رو ، کشوند به راه خودش

گفت آدما این چراغ ، همون خورشید صبحه
درا رو باز می کنه ، شبو کنار می زنه

گفت اگه با من باشین ، همراهو یارم باشین
صبحو میاریم تو شهر ، فقط باید قول بدین :

که باشین سرباز من ، گوش به فرمان من
اینجوری خورشید میاد ، با 1 اشاره من

مردم خسته شهر ، گول چراغو خوردن
واسه فرار از شبا ، توی قفس افتادن

چراغو می پرستیدن ، قفس رو اصلا ندیدن
بیچاره ها تو خیالشون ، چراغو خورشید میدیدن

تا که چراغ اون مرد ، بالا خره خاموش شد
شعار خورشید و صبح ، رفت و فراموشش شد

مردم وحشتزده ، بازم به خود اومدن
دیدن چراغو مردو ، عجب رودستی خوردن

یهو یکی صدا زد ، مردم قفس رو دیدین ؟
صبح سپید نیومد ، اسیرشون هم شدین ؟

یکی دیگه هنوزم ، انگار توی جو بودش
بلند شدو داد کشید : خائنو بگیریدش

گفت ما واسه صبحمون ، زندگیمونو دادیم
تو روی شب وایسادیم ، با تاریکی جنگیدیم

حالا میشه مگه ، خورشید ما چراغ باشه ؟
صبحو نداشته باشیم ، جامون توی قفس باشه ؟

صاحبای قفس هم ، راضی از جنگ مردم
خنده می کردن به اونا ، شدن توی پولا گم

حالا دیگه خیلی وقته ، عادی شده اسیری
دموکراسی همینه ، حرف بزنی می میری

حالا اینجا هم شبه ، هم قفسه ، هم چماق
آخر این قصه هم ، نمیره خونه کلاغ ا.ح.ب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 0:0 توسط امیرحسین ب| |

آن روزها مادرم زنده بود ، می خندید

پدرم کار می کرد ،

دندان هایش مال ِ خودش بود

خواهرم آسمان می کشید ، آبی

چمن می کشید ، سبز ، سبز

من درس می خواندم

فکر می کردم

می نوشتم ...

###

آن شب که شما آمدید ،

خانه به هم ریخت ...

مادر خوابید ، برای همیشه

پدر سپید شد ، بی دندان

خواهرم آسمان را سیاه کشید ،

چمن ها را قرمز ...

.

و من ،

روزها را روی دیوار خط می زدم ...ا.ح.ب

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 0:0 توسط امیرحسین ب| |

معلوم بود محکوم می شوم

تمام شواهد علیه من بودند :

اتاق خوابهای خانه اش

تو و او را خوب به خاطر داشتند

کیف پولش

شهادت می داد که چقدر دوستش داری

صندلیهای ماشینش

قسم می خوردند که تو روی آنها راحت بوده ای

.

همه من را متهم می کردند

و تنها شاهد من

میله ی سرد مترو بود ..........ا.ح.ب

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 0:0 توسط امیرحسین ب| |

آن شب از عشق ِ تو داغ

تا سحر غرق ِ خیال


همه دنیا بسته به یک ناز ِ نگاهت

مه و خورشید شده رام به آهنگ ِ صدایت


همه جا بوی تو پخش است

شب شده است

اما همه جا غرق در برق ِ نگاهت همچو روز است


بدی از قلب ِ جهان رخت بسته

همه آسمان زمین نشسته


ماه از گوشه ی چشمان ِ تو تابد

آسمان رنگ ز چشمان ِ تو یابد


گل ِ خورشید ز نور ِ تو بروید

همه گلهای جهان روی به سویت


من شدم مست ز پیمانه ی عشقت

همه جانم به فدایت

همه قلبم شده قربانی آن ناز ِ نگاهت


با خود اندیشه کنم این دگر چیست ؟

این که من را این چنین برده ز یادم

این که برده عقل و هوش و دل و جانم

این دگر چیست ؟

این چه عشقیست ؟


این که دیوانه تر از مجنون کرده مرا

این که خون کرد دل ِ خون ِ مرا

این که آتش زد به دل ، برد مرا

کشت مرا

این کیست این ؟

.

.

ولی افسوس

که شد سرد یه ناگاه صدایش

تا که دستم به بلندای نگاهش

برسید

آن زمان بود که مستیم پرید


همه جا شد سرد و بی نور

همه خاموش شدند

آسمان شد سوت و کور


دل ِ طوفانیم آرام گرفت

عقل بر مسند ِ خود جای گرفت


تا رسیدم من ِ مجنون به دل ِ لیلایم

گویی آب است

ریخت بر آتش ِ این غوغایم


دیگر آن نور ِ نگاهش همچو شمع است

دیگر آن گیسوی زیبا

دیگر آن چشمان ِ گیرا

همه وهم است


و من اینجا با خود

ساکت و سرد

غرق ِ این درد

هم چنان می گویم :

.

.

عاشقی افسانه است ........... ا.ح.ب

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 0:0 توسط امیرحسین ب| |

تق .. تق .. تق ...

می دوم

این فاصله ی لعنتی صندلی تا در

آنقدر طولانی است که ...

                      رسیدم !

و تو باز هم رفته ای ...

دوباره صندلی

دوباره سیگار

.

چه کسی می داند

که تق تق ِ آمدنت

ضربه های من به میز بود .......ا.ح.ب

نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 0:0 توسط امیرحسین ب| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت