آنقدر باورت دارم ،که وقتي مي گويي باران ....... خيس مي شوم
برگرد . . . این پیاده رو بوی مرگ گرفته است ... اگه خدا بخواد می خوایم دوباره یه سر و سامونی به این وبلاگ بدیم ، اگه این امتحانا بالاخره تموم بشن !! منتظر باشین ... کامینگ سون !!! خدا حافظ
پرنده ی کوچک تنهایی من ! تو را به
دست قفس و آینه و دانه می سپارم ، تو را به
دست تک تک شبهای پرستاره ی تنگ میله ، به جاده می سپارم ... و طرحی از
پروازت را به روی آسمان چشمان رهگذران ناآشنا در گذرگاههای شب این شهر می کشم و یادم
خواهد ماند که چه
صبحهای بی ادعایی را باهم ، تا لحظه ی خورشید بیست و چهارمین آسمان از ماه دوم
پرواز کردیم ... و یک بار ، برای آخرین بار ، فریاد
خواهم زد
: خداحافظ
پرنده ی کوچک تنهای من ... متین
و من ( گروس عبدالمالکیان ) می خندی برایش برایم اخمهایت چه شیرین بود شیرین شدی برایش تلخی رفتنت آنچنان بر دهانم مانده که باز ... چشمهایم خشک به راهی که با او رفتی پاهایم رمق ندارد برای آمدنت چشمهایم خشک خشک گلویی که از سیگار سوخت دلم برای خودم و تو که بی اعتنایی به پشت سرت پشت سرم کوله باری از خاطره ها جاده را علامت می گذارند برای برگشتنت که شاید گم شده ای و این باز امیدم می دهد که آرزو کنم شاید یادت بیاید من را که یادم نمی آید چند سال است چشمانم آیینه ی رد پای محو توست ...ا.ح.ب شيشه ها بالا به قولش : هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... دخترک خوب مي داند ناجوانمردانه چيست مادرش جان در جواني داده بود پدرش نامرد بود ... ـ آقا تو رو خدا ... آقا اما انگار اصلا نمي دانست سرد چيست ...ا.ح.ب شبای بی قراری ، شب چشم انتظاری شب صدای سکوت ، شب دستای خالی شبای اشک و حسرت ، شبای بی مروت شبای خنجر به دست ، شبای بی محبت پدرم کار می کرد ، دندان هایش مال ِ خودش بود خواهرم آسمان می کشید ، آبی چمن می کشید ، سبز ، سبز من درس می خواندم فکر می کردم می نوشتم ... ### آن شب که شما آمدید ، خانه به هم ریخت ... مادر خوابید ، برای همیشه پدر سپید شد ، بی دندان خواهرم آسمان را سیاه کشید ، چمن ها را قرمز ... . و من ، روزها را روی دیوار خط می زدم ...ا.ح.ب تمام شواهد علیه من بودند : اتاق خوابهای خانه اش تو و او را خوب به خاطر داشتند کیف پولش شهادت می داد که چقدر دوستش داری صندلیهای ماشینش قسم می خوردند که تو روی آنها راحت بوده ای . همه من را متهم می کردند و تنها شاهد من میله ی سرد مترو بود ..........ا.ح.ب تا سحر غرق ِ خیال همه دنیا بسته به یک ناز ِ نگاهت مه و خورشید شده رام به آهنگ ِ صدایت همه جا بوی تو پخش است شب شده است اما همه جا غرق در برق ِ نگاهت همچو روز است بدی از قلب ِ جهان رخت بسته همه آسمان زمین نشسته ماه از گوشه ی چشمان ِ تو تابد آسمان رنگ ز چشمان ِ تو یابد گل ِ خورشید ز نور ِ تو بروید همه گلهای جهان روی به سویت من شدم مست ز پیمانه ی عشقت همه جانم به فدایت همه قلبم شده قربانی آن ناز ِ نگاهت با خود اندیشه کنم این دگر چیست ؟ این که من را این چنین برده ز یادم این که برده عقل و هوش و دل و جانم این دگر چیست ؟ این چه عشقیست ؟ این که دیوانه تر از مجنون کرده مرا این که خون کرد دل ِ خون ِ مرا این که آتش زد به دل ، برد مرا کشت مرا این کیست این ؟ . . ولی افسوس که شد سرد یه ناگاه صدایش تا که دستم به بلندای نگاهش برسید آن زمان بود که مستیم پرید همه جا شد سرد و بی نور همه خاموش شدند آسمان شد سوت و کور دل ِ طوفانیم آرام گرفت عقل بر مسند ِ خود جای گرفت تا رسیدم من ِ مجنون به دل ِ لیلایم گویی آب است ریخت بر آتش ِ این غوغایم دیگر آن نور ِ نگاهش همچو شمع است دیگر آن گیسوی زیبا دیگر آن چشمان ِ گیرا همه وهم است و من اینجا با خود ساکت و سرد غرق ِ این درد هم چنان می گویم : . . عاشقی افسانه است ........... ا.ح.ب می دوم این فاصله ی لعنتی صندلی تا در آنقدر طولانی است که ... رسیدم ! و تو باز هم رفته ای ... دوباره صندلی دوباره سیگار . چه کسی می داند که تق تق ِ آمدنت ضربه های من به میز بود .......ا.ح.ب
آزادی شهر از حصارش پیداست
از کینه ی چوبه های دارش پیداست
فردای من و تو باز هم تاریک است
سالی که نکوست از بهارش پیداست س.م.موسوی![]()
![]()
که طاق باز دراز کشیده ام
نه برف
نه باران
از آسمان خاک می بارد
می بارد
می بارد ...
من تنها می شوم
تو تنها ...
نه !
این فعل حذف به قرینه ی معنا نمی شود
می دانم نمی شوی ...![]()
![]()
![]()
شبی که خیلی وقته ، رو سر شهر نشسته
شهری که خیلی وقته ، رنگ صبحو ندیده
یه روز یکی توی شهر ، چراغ آورد با خودش
گفت آدما این چراغ ، همون خورشید صبحه
گفت اگه با من باشین ، همراهو یارم باشین
که باشین سرباز من ، گوش به فرمان من
مردم خسته شهر ، گول چراغو خوردن
تا که چراغ اون مرد ، بالا خره خاموش شد
مردم وحشتزده ، بازم به خود اومدن
یهو یکی صدا زد ، مردم قفس رو دیدین ؟
یکی دیگه هنوزم ، انگار توی جو بودش
گفت ما واسه صبحمون ، زندگیمونو دادیم
حالا میشه مگه ، خورشید ما چراغ باشه ؟
صاحبای قفس هم ، راضی از جنگ مردم
حالا دیگه خیلی وقته ، عادی شده اسیری
حالا اینجا هم شبه ، هم قفسه ، هم چماق![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

